تبليغاتX
دخترونه

بچه ام
!! نوشته شده توسط نازی | 22:24 | چهارشنبه 31 تیر1388 •

everlasting love

تو بعد از سالیان دور آمدی و خیلی زود

همیشگی ام شدی

به همان عمقی که در زنانگی ام فرو شدی

به آن عشق بازی های بی توقف، پی در پی

به زمانی که حالا هر ثانیه اش به معنای دوری از توست

به شب های ساحلی

به حجله گاه اجاره ایمان

به عطر شراب دهانت

بعد از تو دیگر کسی نخواهد آمد

!! نوشته شده توسط نازی | 1:50 | یکشنبه 10 خرداد1388 •

always

در سیاره ای دیگر

که هیچ وقت شبیه اینجا نیست

و من شبیه هیچ کسی نیستم

تو را می بینم

که شبیه هیچ کسی نیستی

تو سلول های مغزت را می گشایی

و من عطرش را از دماغم بالا می کشم

ما خیلی خوشحالیم

لباس هم نپوشیده ایم

باد موهای نازک و بور تنمان را تکان می دهد

فکرهایمان مثل عطر می پرند

یک لحظه سرخوش می شویم و بعد ناپدید

  ................................

فقط درون این سیاره می توان گفت همیشه

کلمه ای که با همه ی کلمه ها فرق دارد

و هر جایی نمی شود آن را گفت

روی زمین ترسناک می شود

روی ماه رویایی

 .............................................

 و تنها درون این سیاره که نه ماه دارد و نه جایی برای ایستادن

نه جاذبه دارد و نه می چرخد

در این سیاره که هیچ قانونی ندارد

می دانم که همیشه با تو خواهم ماند

 

!! نوشته شده توسط نازی | 15:48 | دوشنبه 21 اردیبهشت1388 •

wishfulfilment

به غیر از غم و شادی و رنج و لذت

احساسات دیگری هم هستند

که هیچ کلمه ای برایشان ساخته نشده

شبیه نگاه به فردی که می دانی ارزش این همه دوست داشتنت را ندارد

تنها راه بیانش

شبیه کردنش به چیز دیگری است

 

اگر کلمه ای نداشته باشد

نمی شود به آن فکر کرد

در حد درک یک احساس می ماند

و

از بین می رود

 

نگاهت را دوخته ای به فاصله ی بین تار مژه هایش

و اگر از تو بپرسند که به کجا نگاه می کنی

نمی توانی نوری را که از بین سیاهی انبوهش یافته ای

با کلمات معمولی وصف کنی

 

معمولی بودن

همیشه عذاب آور است

 

اینکه مجبوری جوری زندگی کنی

که قابل توضیح باشد

 

کم کم دیگر نمی توانی هیچ کدام از این ها را درک کنی

دستگاه ذهن تو به سمت دستور زبان می رود

و تو از من دور می شوی

رنگین کمان می شود شکست نور

و اگر عناصر رمانس را یادگرفته باشی

برای هر رنگش یک شعر می گویی

 

برای ربان روی جوراب هایم

 

در حالی که برایت بیشتر از یک تصویر مبهم نیست

که بیشتر محو می شود

در هر ثانیه

جدا می شود

دور می شود

 

!! نوشته شده توسط نازی | 0:57 | سه شنبه 25 فروردین1388 •

There are different ways in the world to be happy

آراز خان زنگ زد

بعد از چند روز

و دقیقا از ساعتی که با هم حرف زدیم

بی اختیار از فراموش کردنش شده ام

توی آن دو روز که با هم زندگی کردیم

به قول خودش با هم زندگی کردیم ، یعنی با هم بودیم، خیلی خوب بود

و بعد من آمدم دوباره به این شهر لعنتی

 .................................

من آدم بی احساسی نیستم، نمی دونم چرا اینطوری فکر می کنی

خوب بقیش

همین می خواستم بگم من آدم بی احساسی نیستم

تو آدم بی احساسی نیستی و ... این مثل اون جمله هاس که میگه ببین تو خیلی خوبی ولی من به درد تو نمی خورم؟!

نه ... اصلا

پس چی

نمی دونم چطوری بگم

کتاب می نویسی می دی دست مردم اونوقت نمی دونی چطور حرف بزنی؟

خب برای همینه که می نویسم

راحت باش

با من راحت باش می تونی حرفتو بزنی می خوای برگردیم به دوران کودکیت، تداعی آزاد کنیم؟

داری منو روانکاوی می کنی؟ کلم؟

نه

چی کار کنم، چرا بد دهن شدی

خب حرفتو بزن

تو برام عزیزی

ینی مثل مادربزرگا که صدا می کنن عزیز؟

نه... ینی با ارزشی برام

ینی تو موجود با ارزشی هستی

چه می دونم

قدر خودتو بدون

دارم مثل بابابزرگا حرف می زنم؟

آره... پیرمرد رویاهای من

خب پس بذار ادامه بدم...من می فهمم چی می گی

اینکه دوست داری بتونی با یه نفر حرف بزنی

می دونم می فهمی

منظورم اینه که

دوست دارم

واقعا گفتنش اینقدر سخت بود

من نمی دونم چی کار می تونم برات بکنم

توی این وضعیت

پنجاه صفه ترجمه عقبم

باید یه کار درست از آب دربیاد

می تونم کمکت کنم؟

نه

کی سرت خلوت میشه ببینمت

تا پونزدهم؟

اون کتابم که دراومد خبرت می کنم

حتما... میام ازت می گیرمش

باشه

خوبه

!! نوشته شده توسط نازی | 16:14 | دوشنبه 10 فروردین1388 •

bitter smell

بوی تلخی می آید

که می خواهد کسی درکش کند

یکی بلند شود و بگوید

:

من این بوی تلخ را فهمیدم

لعنتی، پر از مفهوم است

 

و بعد

کلماتی را زمزمه کند

:

روز های رفته باز نمی گردند

روزهایی که هوا را می شد دید

دانه های سفید و طلایی اش را

حتی در تاریکی راهروی آشپزخانه

روزهایی که دست هایش را درون خود حس می کردم

و مژه هایم برای او بر می خواست

روزهایی که می دمیدمش

بر موهایم عطر می ریخت

و صورتش را می کشید بر جوراب های خط  خطی قرمز و سیاهم

 

و بعد

روی زانوانش بنشیند

و صورتش را بگذارد بین دو دستش

سرش را کمی به راست و پایین خم کند

و دوباره زمزمه کند

صداهایی را که از یک گنگ بر می آید

:

همه چیز تغییر می کند

عشق او با شراب شسته شد

پاک نشد

از بین رفت

او تجسم مرا گم کرد

 

بوی تلخ می گوید

:

چه لابه ی احمقانه ای

معلوم است که همه چیز تغییر می کند

غیر از  توهم  تو وقتی دوباره آن نامه ها را می خوانی

صد باره می خوانی

و هر بار

بیشتر جدا می شوی

باید باور کنی

در هر صد ثانیه

به اندازه ی هر نامه

او صدها سال از تو دور می شود

..........................................

باید گلویم را بشویم

خونم را بشویم

نفسم را بشویم

همه چیز تلخ است

 

!! نوشته شده توسط نازی | 23:51 | پنجشنبه 29 اسفند1387 •

خاکی که بسیار سفر می کند

 

آقای پزشک

چاقوی جراحی اش را بر یکی از گوشه های میز سه گوشش می گذارد

و با چشمان صورتی اش

از پشت شیشه های براق عینک

به کالبد نشکافته ام نگاه می کند

و بعد تمام جزئیات را

از سینه و شانه و گردن و ران

واررسی می کند و اطمینان می دهد که من

زیباترین جسم یک زنم

 ............................

دستکش پلاستیکی سفیدش را در می آورد

و نوک انگشتانش را

بر پوست شکمم می کشد

تا امتداد آنجا که می خواهد

بدون هیچ چاقوی جراحی

پاره کند

 .........

با خودش آینده را می بیند

بچه هایش را که درون این سطح صاف

رشد خواهند کرد

او می خواهد خودش آنها را به دنیا آورد

هیچ چیزی مانع او نمی شود

جایی که می خواهد تخمش را بکارد

خاکش را

یافته است

.............. 

بعضی خاک ها

از سکون بیزارند

برای همین گرد می شوند

تا باد آنها را با خود ببرد

آنها در حقیقت از خاک بودن بیزارند

روی اشیاء می نشینند

روی ماشین ها

روی ساک مسافران

و سفر می کنند

به شهر های دور و نزدیک

خاک های بیگانه را می بینند

و از باران ها و سیل ها فرار می کنند

با این همه به آنها می گویند

خاک بی حاصل

که  با دستمال یک کدبانوی شکم برآمده

از روی پنجره پاک می شوند

....................................

پایان

  

!! نوشته شده توسط نازی | 13:32 | شنبه 19 بهمن1387 •

a girl on phone

 

يه شب پاي تلفن

به آقا نويسنده گفتم:

من عاشق تمام اثر هاي توام

به حالت مسخره گفت:

واقعا؟ كدوماشون

گفتم:

آره هر اثري كه از خودت به جا گذاشتي

مثلا اثر كف ليوانت كه روي ميز مونده

با لحن بي حالش (ازون صداهاي كشيده كه مخصوص خودشه و بين هزارتا صدا ميشه تشخيصش داد) گفت:

مسخره بازي در نيار.

فهميدم ترسيده

نمي دونستم مي خوام بترسونمش يا نه

روي بند نگهش داشتم

تصورش مي كردم با يه چوب دراز داره تلو تلو مي خوره

و از روي احتياط به زير پاش كه پر از نيزه هاي تيزه نگاه نمي كنه

گفتم:

اين

يه دوستي متعارف ومعموليه

يه نفس عميق كشيد

تضمين مي كنم اگه بازدمش رو توي يه ظرف آب بيرون ميداد هزار تا حباب ريز متوالي مي ساخت كه مثل يه تونل هوا عمل مي كرد

بهش گفتم:

وقتي باهات حرف مي زنم احساس نا امني مي كنم

گفت:

چرا؟

گفتم : چون انگار يكي از شخصيت هاي داستانتم

به شيوه ي احمقانه اي ديالوگ هاي لوس به ذهنم مي رسه

بعد مثل عادت هميشم سعي مي كنم اون چيزي نباشم كه كسي بتونه پيش بيني كنه

اين عادتو از بچگي دارم

هنوزم هست

وقتي بهش فكر مي كنم مي ترسم كه هيچ وقت بزرگ نشم

يا اينكه تو از حرفاي من يه شخصيت بسازي

يني بذاريم توي يه داستان

مثل اون دختره كه كچل و جنده اش كرده بودي

كلاه گيسشو بگو...

گفت:

من اين عادتو ترك كردم

تازه تو اونقدرهام الهام بخش و به درد بخور نيستي.خپله

 

!! نوشته شده توسط نازی | 16:57 | یکشنبه 29 دی1387 •

love machine

او از آن هايي بود كه ارزش داشتن داشت

مثل يك ماشين عشق

 

زماني كه لازم بود

نگراني مي داد

اضطراب  مي داد

لذت مي داد

سرخوشي مي داد

مرگ مي داد

 

كافي بود تنظيمش كني

 

صبح كه بيدار شدي

يك سكس نرم

يك فنجان قهوه با شير

يك حمام داغ

لوسيون مالي  تمام تنت

لباس پوشانيدنت

 

شب براي خواب

بهترين تماشاگر برهنه شدنت

وحشي ترينشان در سكس

مرگ خوش آلبر كامو

!! نوشته شده توسط نازی | 13:31 | پنجشنبه 12 دی1387 •

؟

هر چقدر به این مزخرفات نگاه می کنم

بیشتر از خودم بدم میاد

اینجا اینقدر چرند نوشتم و آه! احساسات شاعرانه ی! مسخره

مثل یه خیک چربی

!! نوشته شده توسط نازی | 23:51 | یکشنبه 8 دی1387 •

my happiness

به سمتش رفتم تا رهايم كند

تا رها شده اش باشم

با آنكه در قلبم

از تب انتظارش

خون فشرده مي شود

اين ظلمش را

بيشتر از اشك هاي بي قرارش

دوست دارم

 

او ايستاده بود و من بر زانوانم

Through his power

شادماني من ...

!! نوشته شده توسط نازی | 0:30 | پنجشنبه 21 آذر1387 •

به مناسبت آزادي

حالا صداي باران را پيش از آنكه ببارد مي شنوم

.

.

.

يك ساعت مانده به غروب

مي شوم بانوي نارنجي

زمين را از گرد گيسوانم جارو مي كنم

.

.

سياره ام را مي سازم

از ميان حلقه اش

طلا استخراج مي كنم

تا از فروشش

لباس گرم بخرم

براي روزهاي سرد بي خورشيد

.

.

.

بوي خيس خاك مي آيد

  

!! نوشته شده توسط نازی | 21:49 | سه شنبه 5 آذر1387 •





Powered by WebGozar