تبليغاتX
دخترونه

آنکه نظر میکند نظر میدهد

 

 لحظه ی جادویی ام را به خاطر می سپارم، همان دمی که در آن یک بله یا یک نه می تواند سراسر هستی مان را دگرگون کند

!! نوشته شده توسط نازی | 14:36 | یکشنبه 29 آبان1384 •

برای یک شیشه vodka

می خواستم بنوشم

به سلامتی هر چی نامرده

که اگه نبود، مردی هم نبود

می خواستم مست کنم

به سلامتی دیوار که

هر مرد و نامردی بهش تکیه می کنه

یک شیشه vodka

عالیه

نوشیدم

مست شدم

خواستم

رسیدم

نوشید

مست شد

خواست

نه.......

من دیگر نمی خواهم

نفسم بالا نمی آید

نمی توانم آب دهانم را فرو دهم

دستانم می لرزند

تنم خیس است، عرق سرد کرده ام

سر انگشتانم یخ زده اند

چشم هایم تار می شوند

نمی توانم حرکت کنم

حتی نمی توانم صدایش کنم

چرا؟

چرا باید درون شهر به این بزرگی

در این جا باشد؟

الان چه فکری می کند

که من خیانت کردم؟

تقصیر من است

بارها قول دادم که فقط مال او باشم

مال او.......

ترس در سینه ام چنگ می زند

وای

دارد به طرفم می آید!!

قدم هایش را سریع بر می دارد

در چشم هایم خیره شده

می خواهد انتقام بگیرد؟

نه.........

فقط عبور کرد

همین....

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

بخدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست

 

!! نوشته شده توسط نازی | 22:46 | شنبه 28 آبان1384 •

ما زنها خرد خود را از درون شکنجه ها و آتش ها بدست آوردیم ، وقتی مردها به شکار می رفتند ما در غارها می ماندیم و از بچه ها مراقبت می کردیم. مردها در حرکت بودند اما ما در زهدان مادر می ماندیم و بدین گونه بود که فهمیدیم بذر به گیاه تبدیل می شود، و این را به شوهرانمان گفتیم. ما اولین نان را ساختیم و مردها را تغذیه کردیم. ما اولین جام گلی را برای نوشیدن مردها درست کردیم. و چرخه ی آفرینش را فهمیدیم.

چون جسم ما از نظم ماه تقلید می کرد.

 

 

هرگز فکر نکن دنیا بزرگ تر از آن است که بتوان پیمودش

!! نوشته شده توسط نازی | 14:0 | پنجشنبه 26 آبان1384 •

زندگی

 

این لحظه ی آخر است

آخرین باری که یک نفس عمیق میکشم

آخرین باری که پلک میزنم

می خواهم با چشم های باز بمیرم

دنیا را چشم بسته زیستم

می خواهم شاهد مرگم باشم

قلبم تند میزند

این بالا باد تندتر میوزد

می خواهد من را با خود ببرد

ولی من پرواز نمی خواهم

سقوط آرزوی من است

من فاتحانه به مرگ خویش میمیرم

و از حصار سرنوشت بیرون می آیم

زانوانم میلرزند

سرگیجه گرفته ام

هیچگاه از ارتفاع هراسی نداشتم

ولی آنچه ترسناک است پرتگاه است نه ارتفاع

همه چیز آماده است

چشم های مادرم میتوانند گریه کنند

بعد از مرگم افراد زیادی به خانواده ام تسلیت می گویند

حتما مرا خواب می بینند!!!

کافی است کمی به جلو خم شوم

می توانم فاصله ای که تا زمین دارم را جیغ بکشم

فریادی بزنم که همیشه در دل نهان داشته ام

یا لبخند بزنم

تا هر کس که صورتم را دید بگوید خوشبخت از دنیا رفت

 

 

خوشبختی گاهی یک برکت است اما معمولا یک فتح است.

لحظه ی جادویی روز یاریمان می کند تا دگرگون شویم، وادارمان می کند به جست و جوی رویاهایمان بروی. رنج خواهیم برد، لحظه های دشواری خواهیم داشت، مایوس می شویم. اما همه ی اینها گذرایند و اثری برجا نمی گذارند. و در آینه می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم.

بدبخت کسی است که می ترسد خطر کند. شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد با نومیدی و رنج و یاس روبه رو نشود.

اما هنگامی که به گذشته مینگرد، آوای قلبش را میشنود که:

با معجزاتی که در هر روز تو کاشته بود چه کردی؟

با استعداد هایت چه کردی؟

در گودالی دفنشان کردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی.

پس میراث تو این است: یقین که زندگی ات را به هدر داده .

 

پائولو کوئلیو

 

!! نوشته شده توسط نازی | 22:42 | چهارشنبه 25 آبان1384 •

خاطرات تولد

کیک تولد

 

چند روز پیش به بابام گفتم میخوام کیک تولدم شکلاتی باشه با یه اسب سفید خامه ای روش

دیشب زحمت کشیدن خریدن و آوردن

کیکش شکلاتی بود ولی روش یه قاطر سفید و ناقص بود که 3 تا پا داشت

داشتم از خنده میمردم

بابا و مامانم از خنده دلشونو گرفته بودن

یه کم عصبی شدم

آخه کی رقبت میکنه این کیکو بخوره

به بابام گفتم تو خجالت نمی کشی؟ این چیه ؟

بیچاره خنده رو لباش خشک شد

دلم براش خیلی سوخت

دوباره خندیدم و نازش کردم

گفتم به هر حال دستت درد نکنه

 

نصف شب تولد

 

تا صبح خواب های مختلف دیدم

آخریش هم خواب دادشمو دیدم

آخه هر سال تولدم یادش بود و برام کادو می آورد

کادو هایی که اون می آورد برام از همه دنیا بیشتر ارزش داشت

این دومین سالی هست که کنارم نیست

دیشب خوابشو دیدم

کنارم نشسته بود و به دور دست خیره شده بود

با اون چشم های قشنگش

حتما می خواست تولدمو تبریک بگه

منم میگم مرسی داداشی همینم قبوله

 

سحر تولد

 

طرفای ساعت 6 صبح بود از خواب پریدم و دیگه خوابم نمی برد

حالا چون امروز نمی خوام درس بخونم سحرخیز شدم

روزایی که درس داشته باشم تا 11 هم خوابم می آد

گلاب به روتون رفتم دست به آب

خدا لعنت کنه اونایی که دست شویی آپارتمانهارو طراحی کردن

آدم که آرامش نداره

فکر کنم تمام واحد ها دستشوییشون پر بود

یه سرو صدایی بود که ...

همه به شدت مشغول بودن

دلم لک زده یه آواز درست حسابی تو حموم بخونم

مثلا آهنگ تایتانیک که سلن دیان می خونه

Every night in my dreams I see u I feel u …

 

صبح تولد

 

ساعت 8 بیدار شدم

مثل بچه های خوب تختمو مرتب کردم

نیم ساعت پیش محمد آقا (مربی سوارکاریم) زنگ زد

قرار شد ساعت 10 بیاد دنبالم

امروز به مناسبت تولد من کلی برنامه داره

می خوایم بریم سواری

!! نوشته شده توسط نازی | 8:33 | سه شنبه 24 آبان1384 •

شراب

 

مست بودیم

کنارم نشسته بود

من ساغی بودم

یک لیوان ویسکی خنک

سلامتیه یار وفا دار

آرام دستم را گرفت

و صورتم را نوازش کرد

اولین بوسه

دهانش بوی شراب میداد

نفسش ناهمانگ شد

سریع و پر صدا

او را از خود میراندم

 

فریاد زدم

این کارو نکن

می خواهم خود را نابود کنم

می خواهم محو شوم

هیچ هم نباشم

من میتوانم

همه چیز برای یک پرواز آماده است

یک پرتگاه بلند

و در انتها فرود بر زمینی سراسر چمن

یا دریایی که صخره های تیزی دارد

ولی شاید این حق مادرم نباشد

که جسد دختر عزیزش را متلاشی تحویل بگیرد

یکی باید بلاخره بمیرد

من میکشم

من مرگ را میکشم

!! نوشته شده توسط نازی | 21:46 | یکشنبه 22 آبان1384 •

یه کم میخوام تو وبلاگم تغییرات بدم

اونقدر شعر نوشتم که خسته شدم

میخوام مثل بعضیا یه کم از خاطرات امروزم بگم

البته با حذف ساعت بیدار شدن و نهار و شام

 

 

 

1- یه کم درس خوندم و رفتم باشگاه

سوار اسبم شدم و با 3 تا از آقایان سوار کار رفتیم گشت

اول بذارید معرفی کنم

من با مادیون سفید و خوشگلم که اسمش هدیه هست

محمد آقا (مربیم) با اسب اروپایی و گنده و قهوه ایش به اسم شتاب

نعمان با اسب سیاهش به اسم سیاوش

سروش با اسب سفید،خنگ و تنبلش به اسم تک

یه کورس هم انداختیم که من دوم شدم

هوا اونقدر سرد بود که صورتم و دستام سرخ و بی حس شدن

 

 

 

 2- سیاوش خیلی اسب نازیه

تو اصطبل مادیون ها تو ضلع شرقی نگهداری میشن

و هیچ اسبی اونطرف نمیارن

وقتی دیدم نعمان با سیاوش اومده ضلع شرقی کلی تعجب کردم

اسبشو داد دست من گفت بی زحمت یه لحظه نگهش دارید

منم از خدا خواسته گرفتمش

می تونید تصور کنید سیاوش دستم بود از چهار طرفش مادیون

سراشونو از نرده در آورده بودن

سیاوش هم دل همشونو به دست آورد و لبو دهنشونو میبوسید...

از خنده داشتم میترکیدم

رفتار اون مادیون ها مثل دختر مدرسه ای هایی میموند

که یه پسر خوشتیپ بیاد مدرسشون

ولی همشون بیخود تلاش می کردن

آخه سیاوش اخته هست 

!! نوشته شده توسط نازی | 21:51 | چهارشنبه 18 آبان1384 •

ولم کن دیگه

می خواهم بخندم

من در دل هزاران درد دارم

هزاران درد دارم

 

 

دستانم را رها کن

نمی خواهم کسی بداند که بین ما رابطه ایست

به دنبال اسم من عزیزم نگو

من خجالت می کشم

به من نگاه نکن

چشمهایت شیطانیست

وقتی می گویی دوستم داری

از تو بدم می آید

و تو فکر می کنی من هم عاشقت هستم

چه خیال باطلی!!!

 

!! نوشته شده توسط نازی | 21:0 | شنبه 14 آبان1384 •

دنیای بارانی

تو از ابر آمدی

شاید از دریا

تو در باران آمدی

وقتی می گریستم

تو بر صورتم اشک شدی

تصمیم گرفتم

یک تصمیم بزرگ

شاید هم کبری بود

خواستم بمانم

تا آخر دنیا

ولی دنیای من و تو

تا آخر باران

ادامه داشت

 

 

!! نوشته شده توسط نازی | 22:45 | جمعه 13 آبان1384 •

دخترونه

پیر پسر

 

یک پیر پسر عاشقم شده

وقتی دستانم را میگیرد

چروک دستانش را لمس می کنم

 

یک پیر پسر عاشقم شده

وقتی به چشمهایش نگاه میکنم

تاریخ را به خاطر می آورم!!

 

یک پیر پسر عاشقم شده

وقتی مرا در آغوش می گیرد

بوی تنهایی می دهد

 

یک پیر پسر عاشقم شده

دلم به حالش می سوزد

کمی مهربان میشوم

 

یک پیر پسر عاشقم شده

من هم دوستش دارم

عجب شانسی دارد این پیر پسر!!


یک بند بارانی

 

زمان سریع می رفت

قلب ساعت از هیجان به تیک تاک افتاده بود

لحظه ها در انتظار می مردند

افق جاده را مه پوشانده بود

چشمانم به راه خیره ماندند

او دیر کرده بود

از خلوت خیابان می ترسیدم

در دل او را لعنت می کردم

سایه ای از دور به سویم می آمد

آیا خودش بود؟

صورتش محو بود

بارانی بلند پوشیده بود

نزدیک تر آمد

یک قدم فاصله داشتیم

چشم به انتهای جاده دوخته بود

انگار مرا نمی دید

از کنارم گذشت

آنقدر گیج شدم که قدرت حرف زدن نداشتم

به دنبالش دویدم

بند بارانی اش را گرفتم

ولی او به راهش ادامه داد

صدای قدم هایش دور میشد

از او تنها یک بند بارانی در دستانم باقی ماند


تعبیر رویا

 

دیشب سخت خوابیدم

گوسفندها را میشمردم

حتی گله های همسایه

گله هایی در آن دور ها

پشت تپه ها

درست همان جا

پشت تپه ها به خواب رفتم

رویایم سپید بود

عطر تو در رویایم

صدای نفس کشیدنت

سایه ات را می دیدم که به دیوار تکیه داده بود

به دور ها چشم دوخته بودی

صدایت زدم

جواب ندادی

کنارت ایستادم

دستم را زیر بغلم زدم

مانند تو...

دیوار سرد بود

دست بر شانه ات گذاشتم

جا خوردی

به من نگاه کردی

از همان نگاه های عمیق

گفتم سلام

انگار سر حال آمدی

لبخند زدی

صورتت چال انداخت

چشمهایت می درخشید

گریه کردم

دلم تنگ شده بود

خواستم خودم را در آغوشت بیاندازم

مانند بچگی هایم برایت لوس شوم

گفتی باید بروی

لبخند بر لبانت خشک شد

گفتم نرو من بی تو هیچم

دستت را گرفتم

باد می آمد

خاکستر شدی

باد تو را با خود برد

 

!! نوشته شده توسط نازی | 10:29 | یکشنبه 8 آبان1384 •

مریم

صدای قدم هایش را به خاطر دارم

حتی گرمای نفسش را میشناسم

هر ماه به دیدارم می آید

آنقدر گریه می کند تا باران ببارد

برایم یک شاخه گل می آورد

یک شاخه مریم سپید

گلهایش را وقتی که رفت بر می دارم

لای دفتر شعرم می گذارم

تمام شعرهای آن دفتر را برای او گفته ام

دفترم بوی مریم می دهد

او مرا مریم صدا می کرد

ولی من نازنین بودم

او عاشق مریم بود

ولی من عاشق او بودم

اکنون که بر سر قبرم مریم می آورد

آهسته می گوید

نازنین ... برایت مریم آوردم

هنوز هم عاشق اویم

و من درمیابم

چه بیهوده عاشقش بودم

و آن سنگ دل هنوز مریم را دوست می دارد

!! نوشته شده توسط نازی | 23:27 | چهارشنبه 4 آبان1384 •

قربانی

صیح شده بود

شب تا سحر در آغوشش به خواب رفته بودم

حسی در من نبود

او برایم غریبه بود

دیگر اورا نمی شناختم

خدای من.....

این جوان زیبا کیست

که من یک شب در کنارش خوابیده ام

این مرد کیست.....

بوی شراب می دادم

من مست بودم

نمی توانستم تکان بخورم

می خواستم فرار کنم

می ترسیدم

قدرتی نداشتم

چشمانش را باز کرد

بوی شراب می داد

آن چشمها را جایی دیده بودم

شاید در صورت یک رهگذر در خیابان

ولی آن چشمها برایم آشنا بودند

فکر کردم .....

انگار چیزی را از دست داده بودم

قلبم خالی بود

عشقم مرده بود

من شب پیش عشقم را در آغوش آن دو چشم آشنا

قربانی کرده بودم

قربانی...

 

!! نوشته شده توسط نازی | 11:22 | چهارشنبه 4 آبان1384 •

زندگی را نمی خواهم

 

تنها بودم

یک بسته قرص

سفید

هر دانه را که فرو می دادم

اراده ام قوی تر میشد

1...2...3...4..5..6.

همه را شمردم

26 قرص سفید

موهایم را شانه کردم

و آرام در تختم به خواب رفتم

وقتی بیدار شدم

لوله هایی به من وصل بود

یک لوله ی کلفت در دهانم بود

و چیزی از آن خارج میشد

دو لوله هم در بینی ام فرو رفته بود

و مایعی را درون آن می ریختند

سردی آن مایع را هنوز حس می کنم

دستانم پر بود از سوزن های سرم

به حال خودم گریه ام گرفت

فراموش کرده بودم

چه شده بود؟

فریاد زدم

علی... علی...

همه مبهوت به من نگاه می کردند

در دلشان به من دشنام می دادند

و سرزنشم می کردند

من حق مردن نداشتم

باید زنده می ماندم

چون هیچ قبری به جنازه ی 17 ساله ام نمی خورد

نبضم کند می شد

ولی باز هم زنده ماندم

هیچ دلیلی برای زندگی نداشتم

ولی زنده ماندم

و زنده ماندم در آرزوی مرگ

برادرم مرده ...

من چرا زنده ام؟

 

 

وقتی مردم

هیچ کس مرا نشست

و کفنی بر تنم نکردند

حتی گوری نداشتم که در آن بیآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نیامدند

ولی من مرده بودم

باور کنید که مرده بودم

تنم یخ زده بود

داشتم بو می گرفتم

ولی کسی باور نمی کرد که من مرده باشم

کسی به من اجازه نمی داد که بمیرم

چاره ای نبود

از جا برخاستم

فریاد زدم آهای من مرده ام

همه خندیدند

گفتم ثابت می کنم

تیغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دویدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام

 

!! نوشته شده توسط نازی | 20:22 | سه شنبه 3 آبان1384 •

نازنین گونه

نازنین بودم

قلبم پاک بود

چشمانم آسمانی بود

دستانم نرم بود

لبانم سرخ بود

پیراهن آبی می پوشیدم

با بچه ها بازی می کردم

شبها مادرم برایم قصه می گفت

برایم لالایی می خواند

با پدرم به بازار می رفتم

خواهرم برایم عروسک می خرید

برادرم همیشه در ساکش برایم چیزی داشت

برادرم با من مهربان بود

برادرم همیشه دوستم داشت

برادرم ...

برادرم.......برادرم

برادرم را از من گرفتند

لباس مشکی بر تنم کردند

مادرم موهایم را بافت

مرا بر سر خاکش بردند

چنگ بر خاکش زدم

دیگر دستانم نرم نبود

قلبم شکست

چشمانم تاریک شد

لبانم سفید شد

شبها تا صحر گریه می کردم

من هیچ کس را نمی خواستم

برادرم مرد

دیگر نازنین نبودم

هیچ وقت نازنین نمی شوم

 

 

سرم را بر شانه اش گذاشتم

در حالی که نفسم های داغم

به گردنش برخورد می کرد

دستانش را گرفتم

و آرام نوازش کردم

لبهایم را روی گردنش گذاشتم

می خواستم دندان هایم را در رگش فرو کنم

و مانند یک خوناشام خون سرخش را

جرعه جرعه بنوشم

شیطان در وجودم رخنه کرد

با لحنی شهوتناک گفتم

عاشقتم

از دروغی که گفتم تنم یخ زد

ناگهان مرا در آغوش کشید

ترسیدم...

حتی قدرت فریاد زدن نداشتم

یخ زده بودم ...

به چشمانش خیره ماندم

ترسید

گریه کرد

فریاد زد نازی

 

 

نمی دانم به کدامین سو می نگرد

او مرا چه میبیند؟

من خوشبختی را گم کرده ام

من عشق را به بازی گرفته ام

من سنگ شدم تا شیشه ی احساسش را بشکنم

من سایه ی فراری از محبت شدم

هیچ نوازشی احساسم را برنمی انگیزد

از هیچ بوسه ای حتی داغترینشان لذتی نمی برم

نگاهش می کنم

اسیرش می کنم

وقتی به تمنا افتاد

و با تمام وجودش مرا آرزو کرد

رهایش می کنم

رهایش می کنم

رهایش می کنم

 

!! نوشته شده توسط نازی | 14:0 | دوشنبه 2 آبان1384 •

عاشقانه های مغشوش

در حالی که نفس هایمان یکی بود

چشم در چشمانش دوختم

و او فریاد زد   نازنیییین

می دانستم تنش در حرارت وجودم می سوزد

با این وجود دستانم را پنهان کردم

و او التماس می کرد

در آن هنگام بود که در یافتم

آنقدر آتش خواستنش تند است

که غرورش را می سوزاند

و من بی تفاوت

به شعله های افروخته اش

شهوتناک خود را نوازش می کردم

و او فقط می سوخت ...

 

 

فرشته ای را در حال انجام گناه دیدم

در دنیایی که رومئو و ژولیت را نمی شناسد

پسری دختری را می بیند

و قولهایی که ما نمی توانیم تصور کنیم...

می پرسی که آیا عشق را درک کرده ام؟

و آواز خواندن زیر باران شبیه چه چیزی است

خوب، آمدن عشق را دیده ام

دیده ام که شلیک می کند

و دیده ام که در بی ارزشی می میرد

 

 

او مرا دوست دارد

آری... ولی عشقش کثیف است

و من می دانم که او سفیدی تنم را می خواهد

او نرمی دستانم را می خواهد

و لبهای سوزانم

و بلندی گیسوانم

و مخمل سینه هایم

او مرا در هاله ای از غبار دید

در آن لحظه بود که عاشقم شد

یک عشق کثیف

 

!! نوشته شده توسط نازی | 10:44 | دوشنبه 2 آبان1384 •





Powered by WebGozar