شیشه ای
از پشت شیشه نگاه کن
به دنیایی که مثل سنگ است
دلت را به راحتی می شکند
و عزیزانت را در خود مدفون می سازد
از پشت شیشه نگاه کن
ولی نگذار شیشه ات مه بگیرد
یا رویش غبار بنشیند
از پشت شیشه نگاه کن
تصویر خودت را می بینی
فراموش نکن که آن فقط یک بازتاب است
تو پشت شیشه ای
می دانستی؟

امروز بعد از یک ماه اسبمو برداشتم و زدم به کوه
هوا اونقدر سرد بود که پوست دستم زخم شد
سفیدی اسبم توی برفا گم شده بود
سواری با یه اسبی که یه ماه خوابیده بود انرژی زیادی می خواست
ولی من از ضعیفه ها نیستم که با این بادا بلرزم
ما برا خودمون ابهتی داریم
امروز شنیدم به خاطر حمایت رئیس جمهور از رشته ی سوارکاری
می خواد یه کورس بانوان برگزار بشه که من حتما شرکت می کنم
مگه اسبی پیدا میشه که بخواد من و هدیه رو پشت سر بذاره؟؟؟
------------------------
غدیر

جامی شراب می خواهم
دلم در سینه بی قرار است
قلب زمین یخ بسته
امروز کفن می فروشند
تا نئش آدمیت را در هجله ی ایمان به آتش کشند
عرش را آزین بسته اند
لباس عافیت بر تن کرده اند
بر شیاطین لعنت می فرستند
و اکنون
این سنت واهی به سال آمد
غدیر مهیل زاده شد
جام ها را از خون پر کنید
عدالت تشنه است

نمی توانم باور کنم این من بودم
عشقم را در آغوش گناه قربانی کردم
در قلب هر پری دریایی یک شاهزاده ی احمق است
تو تصوری بیش از آن شاهزاده نیستی
زندگی دریایی ام را فقط به خاطر تو فروختم
به من چه دادی؟
چشمی که خون بگرید
گوش هایت صدای مرا نمی شنیدند
من فریاد می زدم
این من بودم
سکوت را فریاد زدم
تو نمی شنیدی
چون صدایم عاشقانه بود
دیگر هیچ نمی گویم
فراموش نمی کنم
با آن چشم های شیطانی تنم را لمس می کرد
نوازش دست های کثیفش روحم را آزار می داد
نفسش بوی تعفن می داد
لب هایش گرمای نفرت انگیزی داشت
با هر بوسه احساس می کردم به من خیانت شده
بارها می خواستم فرار کنم
ولی زندانی اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگی
داشتم تاوان می دادم
تاوان فراموش کردن آدمیت
فراموش کردن معصومیت دخترانه ام

دنیای بی تفاوت
در این دنیای بی تفاوت
که هیچ عشقی بی طمع آغاز نمی شود
من به تنهایی خود معتادم.
در این دنیا که محبت را در خواب هم نمی توان دید.
وقتی می گویند عدالتی در کار جهان است
وقتی می گویند زندگی نقشی از خداست
خون در رگم خشک می شود.
از نقش خدایی اش بیزارم.
عبادت خانه هایشان پر از رنگ ریاست.
تقوا
گناه
یک مفهوم که در دو قالب عرضه می شود.
بر تن هرزگی جامه ی شریعت می پوشانند
سفسطه می بافند
مگر نمی دانید آنها همه چیز را می دانند؟؟!!!
ملکوتشان آنقدر نورانی است
که نمی توان چیزی دید
آنها در عالم افلاک سیر می کنند
آنها لباس تقوا بر تن دارند
که رنگش سبز است
در زمینه ای سرخ
در زمینه ای خونین
خون قربانیان عدالت دروغین

سیاه باش
باور کن آنقدر دلم غصه دارد که جایی برای تو نمانده
اگر می خواهی بروی برو
اینجا قلبی برای تو نمی تپد
اینجا دل کسی نگرانت نیست
حتی چشمی در راهت به انتظار نیست
روز ها می گذرند
هر روز مثل روز قبل
صبح چشم باز می کنم
هوا سرد و مرطوب
نفسم می سوزد
از نفس کشیدن خسته می شوم
این دنیا مرده است
بوی گندیدگی می دهد
تاریخ همان است
هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد
اشک هایم خشک شده اند
به بدبخت بودن عادت کرده ام
کسی نیست جامی شراب دستم دهد؟
دارم زیر بار نگاهت خورد می شوم
آسمان در چشمان تو آبی است
سیاه باش
می توانی دنیای تاریکم را احساس کنی
نمی دانی تنهایی چقدر زیباست
وقتی همیشه شب باشد
تنها لب پنجره بنشینی
و به احترام سیاهی
فقط سکوت کنی
آنوقت می توانی مرا در دنیای تاریکی پیدا کنی
تو یاد گرفته ای که عاشق نباشی
هیچ گاه عاشق نباشی

مرا آرزو داشتی
کمی از گرمایت به من یخ زده قرض می دهی؟
قول می دهم روزی آتش احساست را شعله ور سازم
اشک هایت همانند تصویری از دانه های شبنم روی غنچه ای نوشکفته
تو همان هستی که سالها به دنبالش تمام جاده های تاریک را پشت سر گذاشتم
تو عمیق ترین احساس سیاهی
بارها گفته ام قلب من قربانی قدم هایت
آیا تا به حال کسی همانند من تو را ستایش کرده است
به من بگو
من همان هستم که آرزو داشتی

کاشکی بودی
تو مرا بهتر از خودم می شناختی
غم را در چشمانم می خواندی
تاریکی را در وجودم حس می کردی
و آغوشت علاج تمام درد های بی درمان بود
عزیزترینم
بهترین خاطراتم را با تو تجربه کردم
و معنای خوشبختی را با لبخند تو پیوند زدم
بعد از تو
هیچ کس آنقدر خوب نبود
و جدایی مفهوم مرگ را معنا کرد
چند روزیست احساس غریبی وجودم را فرا گرفته
می دانی چقدر تنهایم
با این جوانی می خواهم بمیرم
کسی زیبایی ام را باور نمی کند
بعد از مرگم شاید بگویند
حیف شد
--------------
مرگم درون گور شود آهسته ناپدید
چون گل که به دامان دشت دلسپرده است
گل بر مزار من گذارید ، گل سپید
تا در سرم هنوز گیسوی این شب است
برفی
من سرد بودم
او سرد بود
گفتم چرا در کنارم سرد و بی تفاوتی
گفت تا زمین سرد نباشد برفی روی آن نمی نشیند
گفتم زمین از تب عشق گرم است
گفت ولی گرمایش زیبایی برف را آب می کند
گفتم وقتی زمین یخ بزند قلبش عاشقانه نمی تپد
گفت در هر دانه ی درخشان برف قلب زمین خواهد تپید
گفتم خنده دار است همه عشق را با سوز و گرمایش می شناسند
گفت عشق می سوزاند و سوز سرما عمیق تر از هر آتشی است
گفتم آنگاه که برف آب شد...
گفت برف هیچگاه آب نمی شود
تا آن زمان که سرد و بی احساس بر زمین بنشیند
ولی آنگاه که عاشق شد
در زمین گم می شود
من زمینم و عاشق یک دختر برفی
آنقدر سرد می مانم تا عاشقم شوی

ای خدایی که نیستی
از این دنیا بیزارم
از سرمای بدش که تن کودک بی خانمان را می لرزاند
بازگشت
بالاخره امتحانام تموم شد
احساس می کنم تمام زندگیم فلج شده
وبلاگم شده مثل یه مرداب و رنگ آبیش داره لجنی میشه
حتی اسبمم دیگه منو نمیشناسه و برام گوش می خوابونه
برای اینکه دوباره اوضاع مثل قبل بشه باید خیلی تلاش کنم
حداقل کاری که تونستم بکنم این بود که سیم 6 گیتارمو که یه ماه پیش پاره شده بود درست کردم
باید یه سواری سبک هم بکنم البته توی این برفی که اومده و با اسبی که سه هفته خورده و خوابیده و دیگه صاحبشو نمی شناسه
باید وبلاگمو از این مردگی نجات بدم
باید کاری کرد...
خاطرات و تجربیات جالبی توی این مدت بدست آوردم
مخصوصا سر امتحان
اول بگم من از تقلب کردن سر امتحان متنفرم یعنی حتی اگه بخوام هم نمی تونم![]()
احساس می کنم اگه از کسی تقلب بگیرم به غرورم توهین میشه![]()
سر امتحان زبان انگلیسی بود که یه دختره ازم خواست بهش تقلب برسونم
گفت صبح دعا خونده و از خدا خواسته کمکش کنه گفت خدا منو براش فرستاده تا کمکش کنم و اگه قبول بشه تا آخر عمرش منو دعا می کنه!!!![]()
![]()
می خواستم بگم خودمم قبول دارم خدا منو فرستاده !!!![]()
5 دقیقه بود امتحان شروع شده بود که یهو صدای مراقبه بلند شد "خانوم پاشو از اونجا ببینم"![]()
بردش یه نیمکت دور از من نشوندش
اینم از امدادهای غیبی. در اون لحظه قیافم اینطوری شده بود![]()
امروز هم امتحان قرآن گرفتن ![]()
معلمه اونقدر سخت گیر بود نمره بیشتر از 17 نمی داد![]()
منم که قرآن خوندنم حرف نداره
اول که نشستم بسم الله یادم رفت ![]()
3 تا آیه خوندم که معلمه گفت عزیزم این آ کوچیک به زبان عربی چی میشه اگه بگی بهت بیست می دم![]()
![]()
منم یه کم نگاه کردم می خواستم بگم نیییدونم ![]()
گفت عیبی نداره از قیافت معلومه دختر نماز خونی هستی
برو بیست شدی![]()
در اون لحظه از یه طرف خندم گرفته بود
از یه طرف از خودم ناامید شدم![]()
تن نمی سپارم
نفرت را از عمق نگاهت می خوانم
مرا بارها نفرین کرده ای
و با هر نفست به من فهماندی که در دنیای تو
هیچ جایی برای من نیست
می دانم وجودم عذابت می دهد
راستش را بخواهی این وجود مرا هم عذاب می دهد
ای کاش می توانستم از رنج تو بکاهم
دلم می خواست جایی دیگر بودم
در خانه ای آن دور ها که آسمانش پر ستاره است
کنار آتش می نشستم
و از تنهایی ام لباسی گرم می بافتم
جایی که هیچ صدایی جز حجم سکوت نیست
رویای تاریکم را لمس می کردم

تن به کسی نخواهم سپرد
لذت را از پایین تنه به ذهنم منتقل کرده ام
شب بی انتها
این منم کز از آن همه تکرار تاریکی
لحظه ای بی رنگ می خواهم
در کنارت همچو آهو ماده ای آرام
لذت چنگال های مرگ می خواهم
در شرار بوسه های بی قرار تو
قدرت یک مرد می خواهم
در میان گریه های بی صدای ها
شانه ای پر درد می خواهم
من تو را خواهم و از خواهش پشیمانم
که من از این شب بی انتها هم مرگ می خواهم
دنیای تاریک و خالی از عشق من
ای آنکه جسم مرا این چنین تشنه آفریدی
تا با هیچ شرابی کام هوسم سیراب نگردد
ای آنکه قلب مرا با خیالی مبهم و بی حساب
مجنون درگه معشوقی بی تفاوت نمودی
من در این احساس پوچ خدایی می جویم
می توانی برای یک بار هم که شده
به راستی خدای من باشی؟

شراب بود و خیال
ولی لب به جام نبردم
می گویند برای عشق بازی
مست باید بود
من هوشیار بودم و با تمام وجود
او را احساس می کردم
که در من متولد می شد
برای اولین بار
لذت از گناه را با تمام وجودم
احساس کردم
و او را در آغوش خود
شهوتناک و گرم
نوازش کردم
تا نفرین بفرستند
تمام خدایان
بر معصومیت گناهکاران

جایی بودیم
تاریک از شعله های آتش
گرم و ملتهب
و صدای سوختن
او عاشق آتش بود
و من همیشه سرد بودم
نشسته بودیم و محو تماشای شعله ها
لذت گناه در وجودمان
و او فریاد می زد
«ای آتش سرخ مرا در بر بگیر
من از سوز سرما در تب تو بی تابم
ای آتش سرخ که شعله هایت
شهوتم را افزون می سازد
جهنم در انتظار است»

پرنده ی خوشبختی من کلاغ سیاهی است که بالهایش به وسعت حقیقت باز است
گاه در آسمان خیال اوج می گیرد و ناگهان به عمق تاریکی سقوط می کند
من در فرم پرهایش خود را پنهان میسازم و او پناهگاهی امن میشود
پرنده ی خوشبختی من در آسمان شب پر می گشاید
سیاهیش در ظلمت شبانه گم می شود
و من شب را لمس می کنم
پرنده ی خوشبختی من همیشه نامه ای از تو می آورد
از آن دور ها می نویسی
در کلامت تاریکی موج می زند
و من عاشقه دنیای جادویی توام
روزی می آیی و نور را ویران می کنی
روزی می آیی و مرا جادو می کنی
روزی می آیی و سکوت را به فریاد می رسانی
روزی می آیی و گرم می سازی، به آتش می کشانی
روزی می آیی...

دست تو اندر موج گیسوی من
لنگر عشق است به دریای نور
لذت یک بوسه ی شیرین تو
رنگ نیاز است ز آفاق دور
کبوتر وحشی بی خانمان
شاهد بزم است ز صحرای شور
آتش این عشق سبک بال من
هاویه ای پر ز گناه و غرور
در کف بی تابی تب دار شب
ساحره ای مست ز جام و سرور
بی خبر از مستی قبل از خمار
عمر به پایان برد از بهر گور

