خوب سواری بده...
وقتی مردی تو را با هوس می بوسد
و خود را سخت می فشارد به سینه ات
و تو را سخت می فشارد به دیوار
و دستانش در لباست گم می شوند
وقتی لمس می شوی ، تنت می لرزد و نفس هایت ....
وقتی حنجره ات خفگان می گیرد و او با صدایش می خراشد
احساس آبیه تو را
آنوقت
با آن مادیان سفید
که شلاق می خورد
یک حس مشترک داری
نفرت...

ای اسب
یا نگذار سوارت شوند....
و اگر گذاشتی.....
خوب سواری بده
تنها
دوستان عزیزی که داستان مرا دنبال می کردید
با معذرت از شما باید بگم که گذاشتن ادامه ی این داستان در وبلاگم ممکن نیست
خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که فعلا هیچ علاقه ای در زمینه ی اثبات عقایدم برای دیگران ندارم و ترجیح می دهم خودم را از این تشویش ها برهانم
با توجه به بعضی نظرات و ایمیل های دریافتی افرادی به مطالب من توجه داشته اند که نیازمند وقت و انرژی زیادی می باشند
ابراز ضعف نمی کنم
چند وقتی است که ذهنم درگیر مسائل روزمره و آینده ی زندگی ام است
هنوز انتخاب رشته نکرده ام و این قضیه مرا به خود مشغول کرده است
امیدوارم با همراهی شما شرایط برایم قابل تحمل شود
تنهایی درد بزرگی است...
فعلا این شعر تقدیم به شما

و آرام به من نزدیک می شد
برهنه ام می کرد
افکارم را
و تنی را که با او بیگانه بود
می گزید
و نه می بوسید
لبم و گونه هایم را
زبانش از گردنم می مالید
به پایین
و سینه ام می سوخت
می گزید
بی حرکت
خوابیده بودم روی سینه اش
و چنگ می زدم در موهایش
به روحم تجاوز می کرد
و احساسم می پژمرد
مزه اش غریبه بود
و لب هایش لیز
مرد کثیف
خون مرا در شیشه ات بریز
داستان 3
_ خوب پس نمی دانی که در کجایی وگرنه این قدر بلبل زبانی نمی کردی
لحنش از کلام ملایان بیشتر به چاقو کشان شبیه شد
انگار خیلی عصبانی بود
_ نمی خواهم تو بگویی
_ من اینجا از کسی دستور نمی گیرم جز خالق توانا
هرگاه او اراده کند به تو خواهم گفت که در کجایی
_ حالا برنامه ات چیست؟ نمی خواهی که ...
_ خداوند برایت مقدر کرده است که در اینجا گشت و گذار کنی تا به حقیقت وجود برسی
_ می خواهم اول خدا را ببینم
_ این همه نشانه از او
اگر چشم دل داشته باشی او را در مخلوقاتش خواهی دید
بلند خندیدم
_ خوب این چه کاری ست
چرا نمی توانم او را با چشم سر ببینم؟
_ چون خداوند عظیم تر از آن است که با چشم سر دیده شود و چشم سر لایق دیدن پروردگار جهانیان نیست و فقط برای مسائل جزئی روزانه به کار می آید و قادر است اجسام را ببیند حال آنکه خداوند نور است
هرگاه نور معنویت بر تو تابید و در راه حق و حقیقت قرار گرفتی با چشم دلت خدا را خواهی دید
_ حالم از این استعارات به هم می خورد
با چه میزانی می گویی که چشم هایم لیاقت ندارند
_ با میزان خداوند
_ و دوباره آن چرخش بیهوده
قرآن کلام خداست و خدا وجود دارد چون قرآن گفته که خدا وجود دارد
_ می خواهی سرپیچی کنی
تو بنده ی نافرمان
دومین خطای خداوند بعد از شیطان
_ در این فکرم که چگونه خدایی را باور کنم که خطا کار است

