یک اسب
از رنگ قرمز می ترسم
از زرد
از میز داوران و صندلی تماشاچیان
من می ترسم و او نمی داند
فشار پاهایش را بیشتر می کند
دست هایش را بیشتر می کشد
و من در میدان سرکشی می کنم
از پشت من بلند شو
دخترک خودخواه
با گوش های خودم شنیدم که گفتی
لعنتی
و من فقط می ترسیدم
و این تقصیر من نبود که تو از رنگ قرمز
از زرد
و از میز داوران و صندلی تماشاچیان نمی ترسیدی
با من همزاد نبودی که همزاد پنداری کنی
پس انتظاری نداشته باش
که من تو را درک کنم
وقتی این همه از شکست می ترسی
ببین
من با این هیکل بزرگم
و تو با آن غرور عظیمت
هر دو می ترسیم!!!

آغاز
و من آغاز می کنم
درست از همان لحظه
که این نوستالوزی لعنتی را از حافظه ی مازوخیستی ام پاک کنم
و بازگشت را به تاخیر می اندازم
چه لزومی دارد دوباره تکرار شوم
چرا آن دخترک چشم و گوش بسته را به ذات غریبه ام فرا بخوانم
من این بار آغاز می کنم
با چشم های تازه ام
و نگاهم که دیگر معصومانه نیست
این منم
یک جهش در ژن های معیوب انسانی عقب مانده
نژادی که تازه متولد می شود
و خود را در قالب هیچ رنگی محدود نمی کند
سرکش و آزاد
سرشار از پوچی خواهم خندید
من آغاز می شوم


