نگاه

یک حس بیهوده بود نگاهت
وقتی بر قاب پنجره اش معلق ماند
و او
هیچ وقت
نیامد
تا به فرآیند خاموشی احساست
سرعت دهد
زمان برایش خاص تر از آن بود
تا با تو بودن
حرامش کند
ولی هنوز
اگر روزی با چشم هایش
_که می دانی
دروغ می گویند_
عاشقانه بیاید
بازهم می پذیریش
اما
تو یک چیز را باور کرده ای
_و من به خاطرش روزی هزار بار
خدا را که نه
شاید روح زندگی را
شکر می کنم_
که می خواهد بازهم با احساست
_که این روزها دیگر آبی نیست
شاید خاکستری......._
ب ا ز ی کند
برف
می دانی چرا اینجا برف نمی بارد؟
.
.
.
.
چون من رضایت نمی دهم
از رنگ سفیدش
از آن همه پاکی و درخشش دروغینش
که چشم هایم را می آزارد
بیزارم...........
نمی خواهم رنگ حقیقت خاک را
با نرمی و لطافتش
که سخت می سوزاند
با سردی اش
دل گرم محبت را.............
من از هرچه او دوست دارد بیزارم
وقتی تصور می کنم
گلوله برفی پرتاب می کند
یا با یک هرزه ی دیگر
آدم برفی می سازد
وقتی به یاد می آورم
چگونه با ظاهر سپیدش
سرمای درونش را
پنهان می کرد
وای.................
مثل یک قطره خون بی اصالت
که روی توده ای برف می چکد
روح کثیفش را
در آن پخش می کرد
من نمی خواهم
رد پایش را
روی برف برجا بگذارد
از روی جای پای گرگ و کفتار
شک دارم به کدام طرف رفته است
لعنت بر این فصل سرد
آنقدر لرزیده ام
که استخوان هایم ساییده اند
من هیچ چیز نمی خواهم
هیچ آرزویی ندارم
بگذار در اینجا
تنهایی ام را جشن بگیرم
همین.........
خاکستری
هیچ ترسی نداشتم
از آنکه بلعیده شوم
در دل لحظه های عذابش
جهنم دروغینش،
و شعله های انتقامش
هیچ........ سوزان نبود
حتی نتوانست
ذره ای به آنچه من کرده ام
نزدیک شود
من خاکسترش را در آب نریختم
در باد های شمال رها نکردم
من با خاکستر وجودش
دنیای خود را
رنگ کردم
و این است آنچه استاد می گوید
ترحم حماقت است
باور کنید...........
پسرک just burnt him self

