برایم کیستی
می خواهی بدانی برای من کیستی؟
پس خوب گوش کن
من می توانم روزها ، هفته ها ، ماه ها
تنها بمانم
خواب آلوده، آسوده، خوشنود
چون یک نوزاد
و تو این خواب آلودگی را بر هم زدی
چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟
آدمی به محبوبش چیزهای زیادی می بخشد
کلام، آرامش، لذت
تو با ارزش ترین همه را به من بخشیدی
این گوهر برای من
برای رسیدن از اکنون به اکنون
تا ساعت مرگم کافی خواهد بود
من به راه ها نگاه می کنم
به آنچه به تو شباهت دارد نگاه می کنم
آنچه می سوزد
می خواند
امید می بندد
می داند
متحیر می سازد
شاد می کند
به اوج می رود
به اوج می برد
من در آن بوته ی رزهای سرخ
که در این سرما
پیچک سیاهی بیش نیست
رزهای سرخ می بینم
به رزهای سرخ فکر نمی کنم
آنها را می بینم
من آنچه را که هنوز وجود ندارد می بینم
آنچه را که خواهد بود
من این زمستان رادر سکوت خواهم گذراند
فقط در سکوت می توان به رز سرخ نزدیک شد
در قلب من پیچک سیاهی ست
و صبر می کنم تا آن به سرخی و روشنی تغیر رنگ دهد
من نسبت به مکانی که تو در آن هستی هیچ شکی ندارم
تو در قلبم رزهای سرخ مخفی هستی
برکه
وقتی من رویم را بر می گردانم
با اینکه تو همیشه پیش تر از من بوده ای
تو را در موسم خاموشی یخبندان می بینم
به رنگ شکوفه های سفید
که در آسمان می چرخد
مانند پروانه ها
تمام احساسم را
در یک جمله ی کوتاه و عظیم
که پر رمز ترین کلام است
وقتی صحیح بیان می شود
و در کلمه ی آخر " م " تقریبا شنیده نمی شود
با تامل بسیار
هر کلمه جدا
به درازای چندین قرن
با همان کندی دوست داشتنی که خاص توست
در یکی از نامه هایم
که بر روی عطر گل ها نوشته ام
با نسیمی که می شناسی
به سویت خواهم فرستاد
اینجا
باران ستاره های سرخ می بارد
و من در کنار برکه ای به خواب رفته ام
همیشه به دنبال آن بوده ام
که در همه چیز
حتی بدترین چیزها
بخش قابل تمجید و ستایش بیابم
ببین چه طور می شود به یک برکه عشق ورزید
تو رسمش را می دانی
سقوط
قهرمان داستان من
سوار بر اسب
در فرار است
از کسانی که می خواهند
او را
به زنجیر کشند
قهرمان من
وقتی به آخر خط برسد
و تنها راه گریز
پریدن از دره باشد
حتما
خواهد پرید
و بی رحمانه
سقوط خواهد کرد
خودش
و
اسبش

این ها برای ماست
تماشاي
نگاهش
كه مي گذرد
سريع
از چشم هايم
در رويا
اين كلمات را
در جايي مثل شقيقه ام
تكرار مي كنم
و من
كه اين روز ها
تنها يك بهانه ام
براي گفتن
از او
و شعرهايي كه
رد كلماتش
با پروانه و دريا
لحظه هاي تنهايي ام را
گيج مي كند
شقيقه ام
تير مي كشد

از ديروز آشفته ترم امروز
و فردا نيز
با آنكه نيامده مي دانم
مي شناسمش
باز مي ترسم
مسحور گشته ام
سخت سرگردان
ولي او بهتر مي داند
و اين همه كلاف
كه در هم گره مي خورند
پيله ي شكافته ي من است
اين ها براي ماست
من و او

