همسرم می گوید
همسرم
چهار بار به تمنا می گوید
بمان
و من با آزادی ام
معامله می کنم
بی هیچ دلیلی
ابری شلوار پوش می شوم
آن اوایل که مایاکوفسکی تازه داشت مجذوب ماریا آلکساندروونا دنیسووا می شد، بورلیوک با صراحت به او گفته بود که همه ی این دردها بیهوده است و بی خود خودت را آزار نده! گفته بود باور کن عشق اول هیچ وقت نتیجه ی خوبی ندارد. این را دیگران همه می دانند!
ولی او خشمگین پاسخ داده بود که برای دیگران شاید ولی برای من فرق می کند.
البته اینجا معلوم نیست او فکر می کرده خودش فرق می کند یا ماریا یا احساسی که هست.
مثلا فکر می کرده این نوع عشق تنها نوع واقعی در میان انواع دیگرش هست!
اصلا با چی فرق می کند با دیگران که عاشق می شوند یا معشوق می شوند یا با خود عشق؟
دست آخر جواب ماریا منفی بود.
او نشست در یک قطار و یکی از شعر های رمزگونه ای که نوشته بود آنقدر ادامه داد تا ابر شلوار پوش شد!
دوستت دارم
دوست داشتنی من
عزیزم عشقم
محبوبم ببوس مرا
دوستم داری؟
البته چون رمز گونه بوده شاید اینها نبوده و یک چیزهای دیگری گفته شده./
tasting saliva
مزه کردن بزاق یک پسر
که هیچ دوستش نداری
شیرین است
مثل غلتیدن خون باکرگی
در مسیری که معمولا
اشک جاری می شود
باریکه های نور
_ خطوط مرتد تاریکی _
حضور احمقانه ی عشق را
انکار می کردند
من شک داشتم
ولی او به اندازه زیبا بود
چشم های متجاوزش
که بر سینه ام تپید
زیبایی مردانه اش
تار نگاهم را نواخت
به آهنگی در حد چند نت کوتاه

