در یاد داشتن
در خياباني كه در عمق تاريكي
طول آن
با چهار چراغ روشن
جلوه مي كند
با شعر كمرنگي زير لب
مردي مي گذرد
كلمه اي را فراموش مي كند
ريتم قدم هايش را كند مي كند
Ritardando نواخته مي شود
با سنگ ريزه هاي پخش تكراري
تصويري از زني خم
روي تخت خوابي چهار بند
و حالا سرعتش را زياد مي كند
نه براي خواستن
نه براي در آغوش كشيدن
در خلسه اي ناپديد
هيچ زودتري در كار نيست
اين تاب نياوردن
براي فراموشيست
سرعتي كه حواس را مي كشاند
و انگشتان او را
محو مي كند
قدر یک سیب
من پرستش نمي خواهم
عشق مي خواهم
مي خواهم مرا بخواهي قدر يك سيب
بنشينم كف دستانت
به هوا پرتم كني
اوج بگيرم
و در نقطه اي كه ديگر نيرويي براي پيش رفتنم نيست
در آن يك لحظه ي ساكن شدن
چيزي درون سينه ام خالي و پر شود
كه مثل هواست
شفاف
خنك
سقوطي كه نزديك رخ دادن است
آمدني كه هيچ ماندني را نيست
مي شناختمت
از همان نگاه اول
سبك دور شدنت را
شيوه ي فراموش كردنت را
و نبودنت
وقتي كه مي آيم اين پايين
و سخت بر زمين مي خورم
درست در مكاني كه
ساعتي پيش
نرد عشق مي باختيم

