your beauty
من فكر مي كنم تكرار هيچ وقت به زيبايي اولين بار نمي رسد
وقتي اتفاق مي افتد
بايد درك محبتش را برداشت
و دور شد
تا جايي كه ديگر كسي نباشد
كه از ميان ورقه هاي نازك ما
بخش عزيز و دوست داشتني اش را
براي خود بردارد
و زير لايه هاي عميق
پنهان كند
تنها مي توانم بگويم
بخشي از آن نوشته خالي بود
و حالا مي دانم چه چيزي بايد جايش بيايد
مهرباني
بخشش
تا به حال گفته بودم
به غير موهايتان كه زيباست
چشم هاي خوبي هم داريد؟
far far away
عزيز دلم
تو كجايي هنوز خيلي دور
تو كجايي كه من را زن كني
احساس مي كنم بي تو
يك دختر ناقصم
كه در بهار فصل ها
وقتي هنگامه ي پسر بازيست
اينجا افتاده ام
و دست هايم
و پاهايم
بي دليل
طريق آدم ها را مي پيمايد
تو مي آيي
و بر زانوانت ايستاده
مي گويي
مي خواهم تو را بگيرم
سوال نمي كني
صحبت از توانستن هم نمي كني
نمي گويي مي توانم تو را بگيرم؟
مي گويي مي خواهم
و خواستنت
مني كه هميشه ول بوده ام را
مي گيرد
love miss piss kiss
يه چيزي هست كه مي پره
نه مثل عطري كه لباسش گرفته
_از مالش گردنت روي انتهاي آستين پيرهنش_
عطره كم كم ناپديد ميشه
خيلي محتاطه
حواسش هست به كسي بر نخوره
نه حتي مثل مزه ي آب زرشك
اول ترك بر مي داره
خيلي آروم
با حيا
بعد خودشو پاره مي كنه
يه ترشي دريده
كه مي بردت توي خلسه
يه دنياي زرشكي سر (ser) كننده
توي يكي از اين مهموني مسخره ها
يه دختره بود
وقتي مي خنديد
لباش از هم جر مي خورد
_مثل آب زرشك_
ولي اون چيزه
يه باره از هم مي پاشه
پوووووووووووووووووخ
مثل وقتي خيلي جيش داري
اون همه جمع ميشه يه جا كه نزديك نشستنته
تكون كه مي خوري، درد كه نميشه گفت بيشتر كرخت ميشه
يه تمايل عجيبي براي در خود كشيدن داري
هر چيزي كه اون دور و بره
مي خواي بيشترش كني
نگهش داري
تا حدي كه حس كني ديواره هاي درونت قژ قژ مي كنه
يه دفه منفجر ميشه
پوووووووووووووووووخ
مي پاشه
كم كم حس مي كني داري خالي ميشي
تمام وجودت سبك ميشه
با پاهاي خمت مي توني روي ابرا راه بري
صداش داره آروم ميشه
توي يه مرحله اي مثل (خ)
به مسيرش نگاه مي كني
باورت نميشه چند لحظه پيش عزيز ترين حست از اينجا در رفته
مي دوني دوباره مياد
دوباره بايد جمعش كني
ولش كني
پوووووووووووووووووخ
عشق همين جوريه

دود بازي
فندك نبود
حتي در سيگار كشيدن هم بچه ام
بازی

1.
چشم هايم را بستم
در تاريكي نگاهم بود
انگار عاشقش شدم
و اين يك نشانه است
كه او يك كثافت بيشتر نيست
روح لجن خواه من
انتخاب خود را كرده است
شايد هم به خاطر آهنگ مسخره ايست كه گوش مي دهم
من هميشه در اوج حماقت عاشق مي شوم
بعد از گفتن تمام رازهاي پنهانم
وقتي بيش از هميشه مي خواهم نبينمش
صدايش را نشنوم
زماني كه وحشيانه پستي دروني ام را آشكار مي كنم
و آلت تمام آن مرد هايي كه بوده اند را
در دست مي گيرم
و در حضور او
كه مثل يك توله مي نالد
استمناء مي كنم
بعد
او مي گويد هنوز هم دوستت دارم
و مي رود
و ديگر نمي آيد
من اين را خواسته ام
و حالا عاشقش شده ام
حالا كه بيشتر از هميشه نياز دارم
بر صورتش تف كنم
و بگويم
دلم تو را مي خواهد

2.
اين يك جهش عشقي بود
يا هر چيز ديگر
خيلي عظيم بود
چون شفق صبحگاهي
در تلاطم دائمي
در هر ثانيه مي جهيد
بالا و پايين
احساس بيماري كه در پي خود مي كشيد
و چهره هايي شهواني
هر دختري بود غرق مي شد
از خيسي دروني اش
و من
در يك ساعت
هزار بار عاشق شدم
گوش هايم پر از چرك
نفسم را خلط گرفته بود
در چشم هايم چند رگه خون مي غلتيد
لزج ترين پوست را داشتم
بيشتر از يك غورباقه
همه چيز درنقطه ي پايان به آغاز مي رسيد
و من تمام اين سه سال را
روي صندلي عقب ماشين
بازگشتم
و آن همه عفونت را
در خود جا گذاشتم
3.
او رفته است
و من صداي لش بازي اش را مي شنوم
اين لش هم خيلي شبيه عشق است
آواي هماهنگي دارد
از اين صدا ها خوشم مي آيد
دخترك زجه مي زند
و او لبانش را مي فشارد
بر گردن خيسش
هنوز اينجايم
روزهايم رفته در هم
چاق
كثيف
تنبل
دلم هيچ نمي خواهد
زجه هاي دخترك نمي گذارد ببينمش
مثل يك هاله دورش را گرفته
مرد خود را
در تنگناي زني ديگر
گم كرده ام
choreography
نمي خواهم نوازنده باشم
هيچ سازي
حتي با لب هايم
- سمفوني نه بتهون را -
تمرين آوارگي مي كنم
با دو مغز
يكي در جمجمه ام
يكي در يادداشت ها
از فضاي شعر
و خيالات ابلهانه
تهوع ام مي آيد
دوري جستن از ديگران
اضطراب هميشگي دارد
كه يك روز ببينم...
اصالت عزيز
پرخاشي كه بايد عريان شود
ولي تمدن
لباس بر تنش كرده
عرياني خوشايند
در بستر يك مرد
وقتي
لب هايت را
جرعه جرعه مي نوشد
ميل به پارگي
از هم گسيختن
در هم كشيدن
اصالت بدوي
پنهان شدن
آرامش را صلب ميكند

