تبليغاتX
دخترونه

خوشحال

وقتي بارون تازه داره شروع ميشه

قطره هاي اولشو پاك مي كنه

ولي بعد كه حسابي باريدن گرفت

ديگه مهم نيست

چقدر خيس بشه

/

دائما داره لذت مي بره

از هواي طوفاني

از آفتاب تند

از آب و باد

صورتش مثل لحظه هاي خود ارضائيشه

/

بعد از ساعتها بود كه سيگاري شد

طرز كشيدن نيكول با اون تاثیر عمیقش...

 

 

!! نوشته شده توسط نازی | 22:1 | چهارشنبه 29 خرداد1387 •

white

روزگار خوبيست

پرها هستند

آب هست

شراب هست

 

زمين ميان جاده ها پيش مي رود

آسمان در مسير

                         به دنبال من

 

همه ي گلبرگ هاي    گل هاي    عاشقي ها    را

جدا كرده ام

حق همه را ادا

حالا

آنقدر جا مي خواهم

قدر خواب و رقص

قدر شادماني

 

آرامش

 

!! نوشته شده توسط نازی | 20:0 | سه شنبه 28 خرداد1387 •

مرحله ی گهی

شام امشب چه باشد؟

خوراك ماهي يا ماكاروني؟

احساس تهوع مي كنم

وقتي نمي توانم خوب تصميم بگيرم

ماهي را مي شود با آبليمو ترش كرد

و روي رشته ها آبغوره ي شيرازي ريخت

 

گلويم از همين حالا تير مي كشد

بخشي از مغزم به كلي فلج شده

سيصد و پنجاه صفحه

امتحان فردا

انتخاب غذا

ماهي يا ماكاروني

 

دوچرخه ي بچه ي همسايه صدايش گرفته

چرا من بگويم

كسي اين عذاب را پايان مي دهد

 

: ماهي با چنگال و آبليمو

با كمي سيب زميني عالي مي شود

خب همين را مي خوريم

حرفي در آن نيست

 

بچه ي همسايه با دوچرخه اش افتاده در باغچه

خفه گريه مي كند

صداي دوچرخه اش گرفته بود

بيمار

بي حوصله

مثل من

!! نوشته شده توسط نازی | 19:12 | یکشنبه 19 خرداد1387 •

دل پیچه

صيد قزل آلا دستم بود

داشتم به كتاب فروشي فكر مي كردم كه سال پيش يكي از همين ها را بهم فروخت

وقتي در مورد داشتن كتاب ازش پرسيدم اكراه عجيبي در نگاه و صدايش بود

انگار كار ممنوعي را شخصا به خاطر من به گردن خواهد گرفت

رفت و بعد از اطمينان از خواستن بي قيد و شرط من كتاب را آورد

و در راه قيمتش را از پشت جلد برايم خواند

يني پولت را آماده كن كه از پله ها پايين آمدم بايد بپردازي

آن وقت فكر مي كردم شايد فروختنش مانعي داشته

كتابي با ناشر واقعي!

بعد ها كه يكي از دوستانم مثل من (سر يك كتاب ديگر) دچار اين تفكر (يك كار غير قانوني) شده بود

فهميدم آن روز

فقط به خاطر تنبلي و خرفتي اش

به تفتيش خواسته ي من پرداخته

با اينكه كتاب هاي خوبي دارد پيريه واقعا احمقي ست

صيد قزل آلا در آمريكا را از آنجا خريدم

(البته كارش اين توهم را ايجاد مي كند كه بكر ترين و ممنوع ترين و جنجالي ترين كتاب ها در اختيار اوست. مردم هم كه عاشق محدوديت هاي گسيخته و راز هاي فاش شده. به هر حال گمان نمي كنم آنقدر ها به ذهنش برسد كه با قصد و نيت اينطور رفتار كند)

در همين فكر ها بودم

كه حركت عجيبي را در شكم احساس كردم

مثل چند قزل آلا كه حق به جانبانه در مسير خود باله مي زنند

بعد نشستم و اينها را نوشتم

 

!! نوشته شده توسط نازی | 18:35 | شنبه 18 خرداد1387 •

red bag

همه ي بودن هايمان را جمع مي كنيم

گوشه ي يك اتاق

روي تختي آراسته

براي خوابيدن

تو كيف پولم را مي ليسي

من آغشته به ديگري

تنم غرق گرماي

مرد گذشته هايي نا آرام

 

 

پرهاي بالش را

پس مي زني

روزهاي نرممان

مي خزند

در خاكروبه ها

 

 

 

 

 

هر لبخند

چون كودكيست

كه به سختي مي زايم

!! نوشته شده توسط نازی | 23:14 | چهارشنبه 15 خرداد1387 •

just be a woman

 

چقدر سنگين است

و بي فايده

باكرگي شرمگاه يك زن

و انتظارش

براي دريده شدن در كمتر از يك ثانيه

و نهفتن دست هاي پليد

پاهاي گناه كار

در پوششي به نام حصار زناشويي

 

تمام روزنه ها  را بايد گشود

و آن پنجره ي باغ پنهان را

بكر بودنش را بايد آلود

و شاخه هاي نشكسته ي درختانش را

 

 

در رود هاي زلالش

 بايد

خون جاري ساخت

 

!! نوشته شده توسط نازی | 22:55 | چهارشنبه 8 خرداد1387 •





Powered by WebGozar