گستاخی
مثل اينه كه بذاري يه نابينا صورتت رو لمس كنه
فقط براي درك زيباييت
بعد لبخندت
روي منشور انگشتاش
به رنگ هايي تبديل بشه كه
احساستو ساخته
صورتي كدر
im not different
ما يك جمعيم
نشسته دور هم
به موازات نگاهمان
كه دائم مي كاود
نقاط همانندش را
وقتي تو مثل من فكر مي كني
از شادي زير پوستم مي جهد
و آن ديگري
از كشف فلسفه ي همانندمان
صدايش غش و ضعف مي كند
ما يك جمع شده ايم
مثل هم
كه هيچ كس با تفكر ناموزونش
وزن مجلس را نمي شكند
حتي مي توانيم
سمفوني موزون افكارمان را
بنوازيم
و اينگونه بسطش دهيم به ديگران
و آنها را در خود بياويزيم
و خود را در آنها.
اما تمام اين شادماني
تا انتهاي ميز مي ماند
اندكي كه از آن "دور" جدا مي شويم
چيزي از سرخوشيش حس نمي شود
تنها ما مي مانيم
يك فرد
بي تفاوت با ديگران
حتي با آنهايي كه خارج از جمع ما
و در پس زمينه ي شيري رنگ اطراف
به ذائقه ي محوي سپرده شده بودند
مردمي شبيه هم
از پوستي انساني
و نفس هاي پي در پي بي بازگشت
سه وعده گرسنه
و نيازمند دفع
اين شباهتها را با شب بيداري نمي شود پوشاند
حتي با لب نزدن به گوشت حيوانات
يا توانايي در تركيب كنياك
اين فكر مثل گلوله اي از موم تمام فكر هايمان را به هم مي چسباند
"من فرق مي كنم"
هزاران هزار آدم در فقر به سر مي برند
هزاران هزار كه به ظاهر فرق مي كنند با آنها كه در بالاي خط فقرند
تمامشان به هم شبيه اند
هميشه نقطه ي بالاتري هست
حسرتي هست
نداشتني هست
هر چقدر دارايي باشد باز، فقري هست
هيچ فرقي نيست
بين دختري كه با يك مرد مي خوابد
و آنكه با ده مرد مي خوابد
و آنكه تنهاست
همه شبيه هم اند
عشق بازي ها شبيه هم اند
فرقي بين انگشت يك زن و آلت يك مرد نيست
معاشقه در نهايت به يك احساس مي رسد
هميشه چيزي پاره مي شود
چيزي جديد شكل مي گيرد
كه با گذشته اش تفاوتي نمي كند
عشق ها شبيه هم اند
دوستي ها تكراري
فكر ها چون نسل هايي كه پيشينيانشان را بر مي اندازند
و اين دور ادامه مي يابد
هر چند سال خورشيد كسوف مي كند
و زمين، گرد فرض هاي كهنه اش مي گردد
من همانم كه بودم
شبيه شما
انساني بيش از حد انساني
داراي فكر
داراي احساس
مثل همه
جاندار
"من فرق نمي كنم"
