دخترونه
my happiness
به سمتش رفتم تا رهايم كند
تا رها شده اش باشم
با آنكه در قلبم
از تب انتظارش
خون فشرده مي شود
اين ظلمش را
بيشتر از اشك هاي بي قرارش
دوست دارم
او ايستاده بود و من بر زانوانم
Through his power
شادماني من ...
!! نوشته شده توسط نازی
| 0:30 | پنجشنبه 21 آذر1387
•
به مناسبت آزادي
حالا صداي باران را پيش از آنكه ببارد مي شنوم
.
.
.
يك ساعت مانده به غروب
مي شوم بانوي نارنجي
زمين را از گرد گيسوانم جارو مي كنم
.
.
سياره ام را مي سازم
از ميان حلقه اش
طلا استخراج مي كنم
تا از فروشش
لباس گرم بخرم
براي روزهاي سرد بي خورشيد
.
.
.
بوي خيس خاك مي آيد
!! نوشته شده توسط نازی
| 21:49 | سه شنبه 5 آذر1387
•

