تبليغاتX
دخترونه

خاکی که بسیار سفر می کند

 

آقای پزشک

چاقوی جراحی اش را بر یکی از گوشه های میز سه گوشش می گذارد

و با چشمان صورتی اش

از پشت شیشه های براق عینک

به کالبد نشکافته ام نگاه می کند

و بعد تمام جزئیات را

از سینه و شانه و گردن و ران

واررسی می کند و اطمینان می دهد که من

زیباترین جسم یک زنم

 ............................

دستکش پلاستیکی سفیدش را در می آورد

و نوک انگشتانش را

بر پوست شکمم می کشد

تا امتداد آنجا که می خواهد

بدون هیچ چاقوی جراحی

پاره کند

 .........

با خودش آینده را می بیند

بچه هایش را که درون این سطح صاف

رشد خواهند کرد

او می خواهد خودش آنها را به دنیا آورد

هیچ چیزی مانع او نمی شود

جایی که می خواهد تخمش را بکارد

خاکش را

یافته است

.............. 

بعضی خاک ها

از سکون بیزارند

برای همین گرد می شوند

تا باد آنها را با خود ببرد

آنها در حقیقت از خاک بودن بیزارند

روی اشیاء می نشینند

روی ماشین ها

روی ساک مسافران

و سفر می کنند

به شهر های دور و نزدیک

خاک های بیگانه را می بینند

و از باران ها و سیل ها فرار می کنند

با این همه به آنها می گویند

خاک بی حاصل

که  با دستمال یک کدبانوی شکم برآمده

از روی پنجره پاک می شوند

....................................

پایان

  

!! نوشته شده توسط نازی | 13:32 | شنبه 19 بهمن1387 •





Powered by WebGozar