bitter smell
بوی تلخی می آید
که می خواهد کسی درکش کند
یکی بلند شود و بگوید
:
من این بوی تلخ را فهمیدم
لعنتی، پر از مفهوم است
و بعد
کلماتی را زمزمه کند
:
روز های رفته باز نمی گردند
روزهایی که هوا را می شد دید
دانه های سفید و طلایی اش را
حتی در تاریکی راهروی آشپزخانه
روزهایی که دست هایش را درون خود حس می کردم
و مژه هایم برای او بر می خواست
روزهایی که می دمیدمش
بر موهایم عطر می ریخت
و صورتش را می کشید بر جوراب های خط خطی قرمز و سیاهم
و بعد
روی زانوانش بنشیند
و صورتش را بگذارد بین دو دستش
سرش را کمی به راست و پایین خم کند
و دوباره زمزمه کند
صداهایی را که از یک گنگ بر می آید
:
همه چیز تغییر می کند
عشق او با شراب شسته شد
پاک نشد
از بین رفت
او تجسم مرا گم کرد
بوی تلخ می گوید
:
چه لابه ی احمقانه ای
معلوم است که همه چیز تغییر می کند
غیر از توهم تو وقتی دوباره آن نامه ها را می خوانی
صد باره می خوانی
و هر بار
بیشتر جدا می شوی
باید باور کنی
در هر صد ثانیه
به اندازه ی هر نامه
او صدها سال از تو دور می شود
..........................................
باید گلویم را بشویم
خونم را بشویم
نفسم را بشویم
همه چیز تلخ است

