wishfulfilment
به غیر از غم و شادی و رنج و لذت
احساسات دیگری هم هستند
که هیچ کلمه ای برایشان ساخته نشده
شبیه نگاه به فردی که می دانی ارزش این همه دوست داشتنت را ندارد
تنها راه بیانش
شبیه کردنش به چیز دیگری است
اگر کلمه ای نداشته باشد
نمی شود به آن فکر کرد
در حد درک یک احساس می ماند
و
از بین می رود
نگاهت را دوخته ای به فاصله ی بین تار مژه هایش
و اگر از تو بپرسند که به کجا نگاه می کنی
نمی توانی نوری را که از بین سیاهی انبوهش یافته ای
با کلمات معمولی وصف کنی
معمولی بودن
همیشه عذاب آور است
اینکه مجبوری جوری زندگی کنی
که قابل توضیح باشد
کم کم دیگر نمی توانی هیچ کدام از این ها را درک کنی
دستگاه ذهن تو به سمت دستور زبان می رود
و تو از من دور می شوی
رنگین کمان می شود شکست نور
و اگر عناصر رمانس را یادگرفته باشی
برای هر رنگش یک شعر می گویی
برای ربان روی جوراب هایم
در حالی که برایت بیشتر از یک تصویر مبهم نیست
که بیشتر محو می شود
در هر ثانیه
جدا می شود
دور می شود
There are different ways in the world to be happy
آراز خان زنگ زد
بعد از چند روز
و دقیقا از ساعتی که با هم حرف زدیم
بی اختیار از فراموش کردنش شده ام
توی آن دو روز که با هم زندگی کردیم
به قول خودش با هم زندگی کردیم ، یعنی با هم بودیم، خیلی خوب بود
و بعد من آمدم دوباره به این شهر لعنتی
.................................
من آدم بی احساسی نیستم، نمی دونم چرا اینطوری فکر می کنی
خوب بقیش
همین می خواستم بگم من آدم بی احساسی نیستم
تو آدم بی احساسی نیستی و ... این مثل اون جمله هاس که میگه ببین تو خیلی خوبی ولی من به درد تو نمی خورم؟!
نه ... اصلا
پس چی
نمی دونم چطوری بگم
کتاب می نویسی می دی دست مردم اونوقت نمی دونی چطور حرف بزنی؟
خب برای همینه که می نویسم
راحت باش
با من راحت باش می تونی حرفتو بزنی می خوای برگردیم به دوران کودکیت، تداعی آزاد کنیم؟
داری منو روانکاوی می کنی؟ کلم؟
نه
چی کار کنم، چرا بد دهن شدی
خب حرفتو بزن
تو برام عزیزی
ینی مثل مادربزرگا که صدا می کنن عزیز؟
نه... ینی با ارزشی برام
ینی تو موجود با ارزشی هستی
چه می دونم
قدر خودتو بدون
دارم مثل بابابزرگا حرف می زنم؟
آره... پیرمرد رویاهای من
خب پس بذار ادامه بدم...من می فهمم چی می گی
اینکه دوست داری بتونی با یه نفر حرف بزنی
می دونم می فهمی
منظورم اینه که
دوست دارم
واقعا گفتنش اینقدر سخت بود
من نمی دونم چی کار می تونم برات بکنم
توی این وضعیت
پنجاه صفه ترجمه عقبم
باید یه کار درست از آب دربیاد
می تونم کمکت کنم؟
نه
کی سرت خلوت میشه ببینمت
تا پونزدهم؟
اون کتابم که دراومد خبرت می کنم
حتما... میام ازت می گیرمش
باشه
خوبه

