a girl on phone
يه شب پاي تلفن
به آقا نويسنده گفتم:
من عاشق تمام اثر هاي توام
به حالت مسخره گفت:
واقعا؟ كدوماشون
گفتم:
آره هر اثري كه از خودت به جا گذاشتي
مثلا اثر كف ليوانت كه روي ميز مونده
با لحن بي حالش (ازون صداهاي كشيده كه مخصوص خودشه و بين هزارتا صدا ميشه تشخيصش داد) گفت:
مسخره بازي در نيار.
فهميدم ترسيده
نمي دونستم مي خوام بترسونمش يا نه
روي بند نگهش داشتم
تصورش مي كردم با يه چوب دراز داره تلو تلو مي خوره
و از روي احتياط به زير پاش كه پر از نيزه هاي تيزه نگاه نمي كنه
گفتم:
اين
يه دوستي متعارف ومعموليه
يه نفس عميق كشيد
تضمين مي كنم اگه بازدمش رو توي يه ظرف آب بيرون ميداد هزار تا حباب ريز متوالي مي ساخت كه مثل يه تونل هوا عمل مي كرد
بهش گفتم:
وقتي باهات حرف مي زنم احساس نا امني مي كنم
گفت:
چرا؟
گفتم : چون انگار يكي از شخصيت هاي داستانتم
به شيوه ي احمقانه اي ديالوگ هاي لوس به ذهنم مي رسه
بعد مثل عادت هميشم سعي مي كنم اون چيزي نباشم كه كسي بتونه پيش بيني كنه
اين عادتو از بچگي دارم
هنوزم هست
وقتي بهش فكر مي كنم مي ترسم كه هيچ وقت بزرگ نشم
يا اينكه تو از حرفاي من يه شخصيت بسازي
يني بذاريم توي يه داستان
مثل اون دختره كه كچل و جنده اش كرده بودي
كلاه گيسشو بگو...
گفت:
من اين عادتو ترك كردم
تازه تو اونقدرهام الهام بخش و به درد بخور نيستي.خپله


