wishfulfilment
به غیر از غم و شادی و رنج و لذت
احساسات دیگری هم هستند
که هیچ کلمه ای برایشان ساخته نشده
شبیه نگاه به فردی که می دانی ارزش این همه دوست داشتنت را ندارد
تنها راه بیانش
شبیه کردنش به چیز دیگری است
اگر کلمه ای نداشته باشد
نمی شود به آن فکر کرد
در حد درک یک احساس می ماند
و
از بین می رود
نگاهت را دوخته ای به فاصله ی بین تار مژه هایش
و اگر از تو بپرسند که به کجا نگاه می کنی
نمی توانی نوری را که از بین سیاهی انبوهش یافته ای
با کلمات معمولی وصف کنی
معمولی بودن
همیشه عذاب آور است
اینکه مجبوری جوری زندگی کنی
که قابل توضیح باشد
کم کم دیگر نمی توانی هیچ کدام از این ها را درک کنی
دستگاه ذهن تو به سمت دستور زبان می رود
و تو از من دور می شوی
رنگین کمان می شود شکست نور
و اگر عناصر رمانس را یادگرفته باشی
برای هر رنگش یک شعر می گویی
برای ربان روی جوراب هایم
در حالی که برایت بیشتر از یک تصویر مبهم نیست
که بیشتر محو می شود
در هر ثانیه
جدا می شود
دور می شود

